اندک جلوه کردن هواداران جنبش سبز در تظاهرات روز ۲۲ بهمن موجی از انتقادات را درباره وضعیت این جنبش برانگیخته است. برخی از تحلیلگران رهبران جنبش سبز را به بیبرنامه بودن، نداشتن درایت و همچنین نداشتن جرات و جسارت کافی برای مقابله با حکومت و یکسره کردن تکلیفشان با جمهوری اسلامی متهم میکنند بدون آنکه به واقعیتهای موجودی که جنبش سبز را محاصره کرده و محدودیتهایی که دست و پای رهبران آن را بسته توجه کنند.
مقاله "سناریوی جنبش سبز بازنویسی میخواهد" نوشته جعفر فرشیان از جمله این تحلیلهاست. عنوان این مقاله هشداری منطقی و ضروری خطاب به رهبران جنبش سبز در ایران است. او به درستی و راستی به ضرورت تغییر سناریو و شگردها و بازنگری در راهبردهای جنبش سبز اشاره کرده است. انتقادی که به تناوب پس از ۲۲ بهمن ماه مطرح شده است.
اما آغاز این مقاله با کلام قطعی "بیتردید" که متاسفانه هنوز جای خود را در ادبیات تحلیلگران ایران به نسبیانگاری و در اندیشۀ آنان به نسبیگرایی نداده است انسان را دچار تردید برای خواندن مقاله میکند. به خصوص آنکه این قطعیت به "ناکامی جنبش سبز در قدرتنمایی به جهانیان در روز ۲۲ بهمن ۸۸" اطلاق شده است. آن هم در شرایطی که رهبری و بدنۀ جنبش سبز هنوز در حال بررسی و گفت و شنود در مورد این ماجرا با لحاظ کردن پیچیدگیها، محدودیتها و البته آسیبها و نقاط ضعف جنبش هستند و به شکست یا پیروزی جنبش در ۲۲ بهمن با تردید و وسواس خاصی مینگرند.
در مقاله او آمده است: "آنها [سبزها] باید چند گام جلوتر از مناسبتهای مهم کشور مثل روز عاشورا یا سالروز پیروزی انقلاب اسلامی حرکت میکردند و قدرتنمایی خود را محدود به این روزها نمیدانستند."
کسانی که در تظاهرات روزهای مورد اشاره شرکت کردند کاملا در جریان افزایش سریع محدودیتها و صفآرایی نیروهای مسلح در برابر سبزها از یک تظاهرات تا تظاهرات بعدی بودهاند. این محاصرهها و حملات در همان روزهایی صورت گرفته که برگزاری راهپیمایی از مشروعیت و مجوز حاکمیت برخوردار بوده است. با این حال حاکمیت حضور سبزها را برنتابیده و حرکت آرام آنها را غیر قانونی اعلام کرد. در این صورت چگونه میتوان مردم را در روزهایی یه خیابانها کشاند که حکومت بهانه بیشتری برای سرکوب خشن اعتراضات آنها دارد؟
یکی از شگردهایی که توانسته نمایش قدرت جنبش را به پیش ببرد استفاده از پوششهایی بوده است که نظام امکان تبلیغ در مورد عدم مشروعیت آنها را ندارد و دستش برای سرکوب بیشتر معترضان بسته است.
این راهکارها منحصر به ایجاد مصونیت حضور خیابانی نبوده و در کلیت ظهور و دوام جنبش سبز نیز کارکرد داشته است. این نکتهای است که اتفاقا نویسنده مقاله به آن بیتوجه بوده است.
او نوشته است: "بهنظر میرسد رهبران جنبش سبز قادر به تصمیمگیری دربارۀ اینکه آیا جمهوری اسلامی باید پابرجا بماند یا نه نیستند. میرحسین موسوی، روز هفتم بهمن، آشکارا موضع خود را در برابر نظامی که در تشکیل آن نقش داشته است بیان کرد: «من بر ضرورت حفظ هویت اسلامی و ملی جنبش سبز، مقابلۀ آن با نیروهای خارجی و پایبندیاش به قانون اساسی تاکید دارم.»"
نمیتوان درباره اظهارنظرهای میرحسین موسوی و دیگر رهبران جنبش سبز قضاوت کرد اما به پوششی که آنها برای ایجاد مصونیت جنبش استفاده میکنند توجه نداشت. اگر عمیقتر به اظهارات موسوی بنگریم، او در کنار تاکید چندین باره بر محترم شمردن انواع آرا و دیدگاهها و همچنین حقوق اقلیتهای قومی، همزمان در پی خنثی کردن توطئههای تبلیغاتی حکومت است که در پی ضددینی و غیر قانونی جلوه دادن جنبش و وابستگی رهبران آن به قدرتهای خارجی است تا بهانهای برای دستگیری و حتی اعدام سبزها و رهبرانشان به دست آورد.
نویسنده مقاله معتقد است که اظهارنظر موسوی "با دیدگاههای بسیاری از هواداران این جنبش که خود را منفک از اسلام میدانند یا، فراتر از آن، مخالف مذهب و تأثیرگذاری آن در ادارۀ کشور هستند، در تضاد است." چنین ادعایی تا چه اندازه با واقعیتهای جامعۀ ایران همخوانی دارد؟
این درست است که با توجه به نمرههای منفی جمهوری اسلامی در آزمون کارآمدی، بسیاری از مردم مخالف تاثیرگذاری دین بر دولت هستند اما نمیتوان با چنین جراتی گفت که بسیاری از هواداران جنبش سبز مخالف مذهباند.
واقعیت این است که یکی از علل دوام حکومت دینی در ایران، وجود باورهای مذهبی و گاهی نیز آمیخته با خرافات در بخش مهمی از تودۀ مردم است. یادمان نرود که ایران فقط شهرهایش نیست و تهران نیز تنها شهر بزرگش نیست. گذشته از این، جنبش سبز قطاری است که هنوز صندلیهای خالی بسیاری دارد و بسیاری از این صندلیهای خالی جای همان مردم مذهبی سنتی، زیر خط فقر و فاقد دسترسی به وسائل ارتباطی است که چه خوشایندمان باشد چه نباشد به رئیس دولت فعلی در ازای فروش خرافات و اعطای امتیازات زودبازده رای دادهاند.
نکتۀ مهم دیگری که نویسنده مقاله از آن غافل مانده این است که جنبش سبز تلاش میکند تا از تکرار خطاهایی که در دوران اصلاحات وجود داشت بپرهیزد؛ آنچه خاتمی در جمع یارانش مدام بر آن تاکید میکرد: "انتظارات فزایندۀ متراکم در مردم ایجاد نکنید." آیا جنبش سبز و میرحسین موسوی توان، امکان و عرصۀ آن را دارند که در کوتاهمدت حکومت و مذهب و همۀ حواشی و ملحقات آن را براندازند؟ و اساسا چنین کاری به صلاح مردم و خواستههای دموکراتیک جنبش سبز است؟ آیا این رفتار دوباره بذر بنیادگرایی خشنی را که در واکنش به حذف مذهب ایجاد میشود در جامعه نخواهد کاشت؟ این نیز شکل دیگری از تمامیتخواهی نیست؟
نویسنده گلایه میکند که موسوی "پس از ناکامی روز ۲۲ بهمن، هنوز هیچ اظهارنظری در این باره نکرده است." اتفاقا موسوی کار درستی کرده است.
ایجاد این انتظار که موسوی بیدرنگ پس از بروز هر اتفاقی بیانیهای عجولانه صادر کند تنها از عمق سیاسی او میکاهد. چنان که او پس از سرکوب خشونتآمیز تظاهرکنندگان توسط نیروهای نظامی در روز عاشورا با فاصلۀ پنج روز بیانیهای جامع منتشر - که مورد تایید تحلیلگرانی در داخل و خارج هم قرار گرفت - و این رفتار را تقبیح و محکوم کرد و در پایان نیز پنج راهکار برای برونرفت از بحران ارایه داد.
همین کار موسوی نیز پاسخی سنجیده بود به انتظار منتقدان که رهبری جنبش باید راهبرد داشته باشد و گر نه او خود خوب میدانست که ارایه هر راهکاری با خشم و نفی و مخالفت و یا در خوشبینانهترین حالت با سکوت حاکمیت مواجه خواهد شد.
نویسنده معتقد است که "رهبران جنبش برخواسته ها و مواضع خود چندان پافشاری نمی کنند." اما او نمیگوید که از رهبران جنبش انتظار چهگونه پافشاریای را دارد؟
اگر مهدی کروبی شهامت مقابله با نظام را ندارد و به قول نویسنده این مسولیت را به گردن مردم میاندازد، پس چه نامی میتوان بر رفتار و گفتار او که پس از هر بار خروج از خانه مضروب میشود گذاشت؟
در جای دیگری از این مقاله نوشته شده است: "هیچ یک از هادیان این جنبش ــ چه در داخل و چه در خارج ــ دستانی بری از آلودگی نداشته اند. هیچ یک جسارت کافی برای اعلام ضرورت براندازی نظام دینی را نداشتهاند، هرچند درخلوت خود شاید در آروزی چنین واقعه ای بوده اند؛ شاید همین دورنگی عامل ناکامی جنبش سبز در روز ۲۲ بهمن بوده است."
پرسش این است که دستان کدام یک از سیاستمداران بری از آلودگی است؟ وحتی دستان کدام یک از آدمها؟
هنوز از این مطلقگوییها و قدیسطلبیها ۳۰ سال بیشتر نگذشته و ما همچنان در خم بنبست نتایج آن هستیم. به جای آنکه تحول و تغییر در انسانها را ارج نهیم، همیشه به دنبال تفحص در گذشتۀ آنان هستیم. گدشتهای که شاید خودشان آن را دوران جاهلیت خویش بدانند. چنین رفتار تفتیشگرانهای در گذشته آدمها حامل این پیام است که هرکس هرچه بود تا ابد همان بماند و در پی ادراک بیشتر از جهان و جامعۀ خود و جبران خطاهای خویش نباشد. اما چنین نیست.
میرحسین موسوی و مهدی کروبی، دو تن از خودیهای این نظام بر آن شوریدهاند و خوب هم میدانند چگونه با زبان خود نظام به نقد آن برخیزند. بگذاریم برخیزند. بیش از آن چه لازم است دل نگران خیانت احتمالی آنان به آیندۀ این مردم نباشیم. ایرانی امروز با ایرانی دیروز به اندازه یک تجربۀ گران ۳۰ ساله فرق کرده است، تاریخ خوانده و مشقها کرده است.
اگر فردا موسوی و کروبی و امثال آنها بخواهند به بیراهه بزنند مردم با آنان همان میکنند که با امروزی میکنند. پس پیشاپیش به پیشواز خیانت نرویم.
آنچه مسلم است و جعفر فرشیان نیز به درستی در مقاله خود به آن اشاره کرده، بازنگری بر راه رفته و بازآفرینی راههای پیش رو در هر زمان و هر مکان و هر کنشی ضروری است. اما این بدان معنا نیست که روشهای پیشین در جای خود و زمان خود بیهوده بودهاند. طرحهایی نو در چارچوبهایی تازه میتوانند کاملا متفاوت با گذشته باشند. ممکن است زمانی اساسا تظاهرات خیابانی جای خود را به کنشهای مدنی کارآمدتری بدهند. آن چه اهمیت همیشگی دارد پیوستگی حرکت است که جز در بستر آهستگی و پختگی نمیتواند به هدف دست یابد. تند شدن جریان بستری آماده خواهد کرد برای موجه جلوه دادن سرکوب و خشونت حکومتی.
گمان مبر که به پایان رسید کار مغان / هزار بادۀ ناخورده در رگ تاک است
رسا صولت نام مستعار روزنامهنگار و تحلیلگر مسایل اجتماعی است که در مشهد ساکن است.
نظرتان را بنویسید